یا مقلب قلب یاران شاد کن
یا مدبر خانه ها آباد کن
یا محول احسن الحالی نما
قلب ها را از بدی خالی نما.
عید نوروز (تنها سنت بجا مانده از ایرانیان باستان) بر همه دوستان شاد باد... .
عشق ما مثل یه جاده
ما دوتا مثل مسافر
روی این جاده می رفتیم
من و تو مثل دو عابر
روی این جاده می رفتیم
همه جا شونه به شونه
که مبادا یکی از ما
خسته تو جاده بمونه
من می گفتم که مبادا
گم بشیم ، دنیا بزرگه
هرجا یک شعله ببینیم
شعله ی چشمهای گرگه
خنده هامون همه با هم
تو می گفتی که تمومه
قصه ی حسرت و ماتم
اما از آخر قصه
کاشکی اول خبرم بود
با دل سنگی که داشتی
گرگ من همسفرم بود
حالا تو جاده ی غربت
یکی مون تنها نشسته
می نویسه روی جاده
آه از این عشق شکسته
تو به آخرش رسیدی
واسه من اول راهه
واسه تو جدایی آسون
واسه من مثل یه چاهه
آخر قصه همینه
قصه ی عشق شکسته
یکی شون رفته رسیده
یکی رو جاده نشسته... .
ای قلم بشکن تو از این آه من
یا بسوز از این غم جانکاه من
یا برایش نامه ای از دل نویس
یا بکش شکل مرا با چشم خیس
ای قلم از من برایش ناله کن
شعرهایم را برایش نامه کن
ای قلم
ای شاهد شب های من
ای که هستی همدم تنهای من
ای قلم اشکت نمی ریزد چرا؟
می برم حسرت به صبرت مرحبا
ای قلم
آخر نمی سوزی؟بگو
از نگارش های من آتش بجو
ای قلم
در دست من فریاد کن
از غمم در هر کجا بیداد کن
ای قلم ای شاهد این آه من
بشکن آخر از غم جانکاه من... .
دیشب صدای باران در کوچه پیچ می خورد
گویا ستاره هایی از بستر تو می برد
دیشب ولی نه دیشب هر شب به یاد چشمت
وقتی که خواب بودی لبخند ماه افسرد
اینجا هوا ذلیل است وقتی تو خواب هستی
وقتی تو چشم بستی گویا هوای شب مرد
با تو ستاره هایی با چشم بسته دیدم
خواب تو دیشب اما قلب ستاره آزرد
انگار خاک شب را چشم تو آب می داد
وقتی که خواب بودی باغ شبانه پژمرد
دیشب هوای نمناک از بوی غربت خاک
در کوچه تاب می خورد،از من ستاره می برد
من بی تو گنگ و تنها،در کوچه محو گشتم
وقتی صدای باران در کوچه پیچ می خورد... .
گل من گریه مکن
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن،
اشک تو صاعقه است
تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن،
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
گل من گریه مکن،
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفر است
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
درد تو در غنچه ی لبها زیباست... .
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش این کار رو کرده بودم... .
آمدی روزی که دل در خانه نیست
آن دل شاد و خوش و جانانه نیست
او پس از تو ترک شهر و خانه کرد
رو ببین در مسجد و میخانه نیست ؟
رفت تا گوید به خیل عاشقان
کای عزیزان عشق جز افسانه نیست
آنچه از معشوقه با ما گفته اند
بِه زِ مِی در ساغر و پیمانه نیست
چشم دلتنگی که خود را دید و بس
مار و موران را به جز کاشانه نیست
آنکه دل را گویِ هر چوگان کُنَد
چون دل ما جاهل و دیوانه نیست ؟
هر که سر پیچید از فرمان عقل
عاقل و آزاده و فرزانه نیست
عشق افکنده جدایی بین ما
او مرا دیگر بِه از بیگانه نیست
گَه نبودی اشک مهتابی به شب
حال گویی شمع ما پروانه نیست ؟
خواهیَش از نو بسوزی بال و پر
او دگر مرغ حضیض و لانه نیست
دانه برگیر و ازین در دور شو
کاین هما در جستجوی دانه نیست... .
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آینه سیما نبود
لب همان لب بود
اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
در دل بیدار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی دراین صدف
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود
برلب لرزان من فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود
اما ای دریغ
آگه از درد دلم
زان عشق جان فرسا نبود... .
قاصدک غم دارم
غم آوارگی و دربدری
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من
همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
قاصدک دریابم!
روحم عصیان زده و طوفانیست
آسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم
غم به اندازه سنگینی عالم دارم
قاصدک غم دارم
قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی
قاصدک حال گریزش دارم
می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست
پستی و مستی و بد مستی نیست
میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست
شاید آن نیز فقط یک رویاست
شاید آن نیز فقط یک رویاست...!
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
بی قرار توام و در دل تنگم ، گلههاست
آه بی تاب شدن ، عادت کم حوصلههاست
مثل عکس رخ مهتاب ، که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من وتو فاصلههاست
آسمان ، با قفس تنگ ، چه فرقی دارد
بال ، وقتی ، قفس پر زدن چلچلههاست
پی هر لحظه ، مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که،به روی گسل زلزلههاست
باز ، می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو ، جواب همه مسئلههاست... .
امشب دلم را می تکانم پیش پایت
چیزی ندارم من بجز این دل برایت
امشب گلوی زخمی ام را می سرایم
یعنی تمام غربتم را در هوایت
می خواهم امشب سالها خاموشی ام را
آرام بـــــردارم بــــــریزم در صـــــــــدایت
ای با دل من آشناتر از من ای خوب
دیری است تنها مانده اینجا آشنایت
دیری است بی تو کلبه ام تاریک مانده است
بگشـــــای بر من روزنـــــی از چشــم هایت
چشم انتظار چشم زیبای تو تا چند
تا چند محــــروم از نگاه دلــــربایت
بر من اگر یک لحظه می تابید چشمت
در زیر شمشیر تو می گشتم فدایت
وقتی نگاه شرقی ات می بارد از مـــهر
من کیستم؟ خورشید می افتاد به پایت
تو برایم شبیه دیواری
من برایت شبیه دیوارم
نه تو حرفی برای من داری
و نه من حرف تازه ای دارم
حرفها قبل از اینکه گفته شوند
در گلوی سکوت می میرند
گوشهایت همیشه سنگین اند
چشمهایت بهانه می گیرند
تا به کی مثل لالها باید
چشمهایم به این قلم باشد
تا به کی سهم من از این دنیا
دفتر و شعر و درد و غم باشد
سهم من چیست جز نبودن تو
سهم تو چیست جز فراموشی
من به دنبال تکه های دلم
تو سرت گرم یک هم آغوشی
من به دنبال جرعه ای احساس
در کویر محبتی به دروغ
تو به دنبال لحظه ای شیرین
در میان حقیقتی به دروغ
تو برایم شبیه دیواری
من برایت شبیه دیوارم
شاید این شعر آخرم باشد
من از این حس و حال بیزارم ... .
آسمان همچو صفحه ی دل من روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوش تر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش
باز به دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر به روی دفتر خویش
متن صدها ترانه می رقصد در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگ هایم
آه...! گویی ز دخمه ی دل من روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ده متروک دامن از عطر یاس تر کرده
آه...! باور نمی کنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دل نشین باشد
بیگمان ز آن جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده ی عشق
می نویسم به روی دفتر خویش جاودان باشی ای"سپیده عشق"... .
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا تو فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درفتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز
نتوانم نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم، نگسستم ،نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما با چه حالی من از آن کوچه گذشتم
نخواهم گل که گل بی اعتبار است تمام عمر گل فصل بهار است
تو را خواهم من از گلهای عالم
که عطر تو همیشه ماندگار است
آن زمان که سهراب می گفت: تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبر از دل پر درد گل یاس نداشت
باید این طور نوشت:
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست...
پرسید:به خاطر کی زنده هستی؟
با این که دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم تو...بهش گفتم:به خاطر هیچ کس...
پرسید:پس به خاطر چی زنده هستی؟
با این که دلم داد میکشید به خاطر تو با یه بغض غمگین بهش گفتم:به خاطر هیچ کس...
ازش پرسیدم:تو به خاطر چی زنده هستی؟
در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:به خاطر کسی که به خاطر هیچ زندست!!!
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
مطالب قدیمی تر »
